تبليغاتX
دلنوشته های فهیمه ::
تولد میگیرییییییییییییییییییییم... . 

17 آبان 1382(شنبه)

تنها چيزي كه ثبت كردم همينه:

سمبل:كژدم _ عنصر وجود:آب _ سياره:پلوتون _ رنگ محبوب:قرمز تيره _ سال:گربه ماه: عقرب روز:يكشنبه _ شعار:من آرزو مي كنم _ سنگ خوش يمن: سيليس _ شخص:ثابت- تاثير پذير- حساس- راهنما و تعيين كننده خط مشي...

17آبان1383(يكشنبه)

امروز خيلي خوش گذشت...واسه افطار دوستامو دعوت كردم...جشن تولد خوبي بود...از خدا خواسته بودم واسه تولدم بارون بياد كه اومد...

17آبان1384(سه شنبه)

سلام فهيم"يه نامه به خودم كه پر بود از گلايه از آدمهايي كه يادي ازم نكردن..."...

يادمه سال 84 يه آدم بدبين بودم...شب يه كوچولو بارون اومد...

17آبان1385(چهارشنبه)

صبح كلاس رياضي داشتم....كلاس خوبي بود....دوستام اصرار داشتن شب رو كنار هم باشيم و همون اندازه من دوس داشتم شب رو تنها باشم...و تنها هم سپري شد....بيشتر كتاب خونم"كوري"...چيزي كه خيلي برام تو اين روز لذت داشت كامنتهاي وبلاگم بود و هداياي كه ازشون گرفتم....از اولين ستاره شب-مهراوه-آرش-سلطان بانو....هنوزم 17آبان85 پربييننده ترين روز وبلاگمه...

اما شب باورن نباريد.... ؟

17آبان1386(پنجشنبه)

صبح با نازي زديم بيرون....8:15تا13:30....يه تولد كوچيك به صرف شير موز هويج بستني...وخيلي هم خوش گذشت....شب خونه بابا بزرگم كه شيرينشو بابابزرگم داد و شام رو پدر بزرگم...

17آبان1387(جمعه)

عجيب ترين تولدم بود....شب قبلش چندتا هديه گرفته بودم....ولي جمعه يه جور ناجوري بود...هادي به شدت سرماخورده بود..دكتر و استراحت....صبح فرداش باز عازم پادگان بود ...نميدونم شاد بودم و نميتونستم بروز بدم يا ناراحت بودم و مي خنديدم...

سميرا-فرزانه-فاطمه-مريم-نازي-مائده ...تبريك تولد و ازدواج با هم!!!

17آبان1388(يكشنبه)

هادي دوستش و خانومش"دوست خودم" رو براي امشب دعوت كرده كه بريم بيرون....14آبان هم تولد مختصري رو مامان اينا برام گرفتن....

.

حالا كه سالنامه ها مو ورق زدم و چند صفحه اي رو مرور كردم كلي از خاطرات برام زنده شد....حالا مي فهمم بزرگ شدن يعني چي؟؟؟

از اينكه انتظاراتم عوض شده...خواسته هام و ....

دوستهاي واقعيم هنوزم به يادم هستن...شيريني تبريك ساده الان خيلي بيشتر از هديه گرفتن هاي سابق شده....اينكه هنوزم تو اوج درس و زندگي و دانشگاه و فكرهاي جور واجور 17 آبان رو يادشونه...

پ.ن:هنوزم برام يه معماست كه چرا مثل بچگي هام عاشق تولدمه...شايد چون درست وسط پاييزه...واسه پرتقالي بودنش...باروني بودنش و ....

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت 12:33
 

 بيكار....نشستن تو ماشين و ديد زدن آدمها رو به هر چيز ترجيح ميدادم...

ضبط ماشين داره ميخونه...رندان سلامت مي كنند...جان را غلامت مي كنند

1-نديده بودم تا حالا...به ذهنمم خطور نميكرد....يه موتوري با يه تيپ توپ...با يه بطري نوشابه...خدايا مگه براي قضاي حاجت اينقدر جا كمه كه پشت درختو انتخاب كرده....بيچاره چه به حالش گذشته....

فهيم تو چقدر خوش بيني....چيكار ميكنه با اون موتور پشت درخت....

حيف ديدم كه ميبينمش و رفت....

بابا عجب رويي داري به خدا....10 دقيقه نشد اومد ديدم بطري رو پر كرده از بنزين و رفت....تا آخرين لحظه اي كه بودم ميگفتم احتمالا اين موتوره خرابه اومده بنزينشو كشيده ببره...و بالاخره ديدم يه برادر بسجي اومد و استارت اثر نكرد و موتورو دس گرفت وبرد....

2-عجب تيپاي توپي دارن اين دخترا....ا خدايا چقد قيافه اين آقاهه كه داره متلك ميندازه آشناس...بعد از كلي فشار آوردن به ذهنم فهميدم كه....شازده آقا داماد عروسي هفته پيشه...

تصميم گرفتم من سرمو بندازم پايين خيلي بهتره واسه خودم البت...

...

هادي ميگه خانوم ما قمار بازه...تا بيكار ميشه هادي يه دس حكم بزنيم يا داره فال ميگيره يا شام هر جا ميخوريم قليونش خوب باشه...

يهو وسوسه شدم تو اون تاريكي هوا يه فالي بگيرم...خدايا بگو دل من وهادي الان در چه حاليه...كجاس؟؟؟

چيزي شد كه فكرشو نمكيردم...

خدايا دل من كجاس...؟؟؟دل من كجاس كه من نميدونم...دوسش دارم پس دلم كجا مونده....

...

پ.ن1: 17آبان نزديكه...كامنتاي تولدم از الان پذيرفته نيست....فقط هدايا رو از الان قبول مي كنم...

پ.ن۲:سبز بوديم و هستيم و خواهيم ماند... .

...

پ.ن۳: 8سال پيش وعده كرديم واسه 8/8/88 ساعت 8شب پارك 7تير....

دلهره دارم...يكي تنها مياد...يكي با شوهرش مياد...يكي با بچش مياد...يكي مث نازي يادش هست ولي يزد نيست كه بياد....نگرانم واسه اونايي كه نميان...

 اضافه نوشت به تاریخ۱۰ آبان

قصه نيستم كه بگويي

نغمه نيستم كه بخواني

صدا نيستم كه بشنوي

يا چيزي چنان كه ببيني

يا چيزي چنان كه بداني

من درد مشتركم...مرا فرياد كن...

 

وعده ما ۴ روز قبل از تولد من..همین.
|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 19:59
 

خوبه اگه يه روز بتونم بهت بفهمونم كه اگه هدفي ارزش n بار گفتن و اصرار كردن رو داشته باشه ...وقتي براي دفعه n+1 قبول ميكني اگه حس تنفري نداشته باشه لذتي هم نخواهد داشت...

پ.ن:جواب يه كامنت خصوصي...

تو دلنوشته هام خيلي كم مخاطبم رو هادي قرار ميدم...اگه اينجوري باشه اسمش رو ميگم...دلنوشته هاي او بايد به گوشش برسه ...همين.

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 18:55
 

شب ها مرغ لب بسته منم

دل شكسته منم

تا سحر بيدارم

سر بذار رو بالم

برنخيزد از من

 هاي و هويي

 

د.ن0:كاش به جاي مهره مار اخلاق داشتي...

د.ن۰۰:مث همچون شبی سال پیش خانواده هادی اومدن واسه تعیین مهریه و ...

 

پ.ن1:ميگه گويا ديروز تولد خاتمي بوده....تولدت مبارك مرد...

پ.ن2:ميگه تقريبا ديگه هيچ سهمي از درياي خزر نداريم...مث زمان "گمونم"آقا محمد خان كه آذربايجان تيكه تيكه شد...

پ.ن3:ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا وانصرنا علي القوم الكافرين

پ.ن۴:میگه ببین این اعدام ها که پزشکی نیست....در اعدام پزشکی باید زیر پاشون خالی بشه که  صورت بگیره...ولی اینا چیکار میکنن....میکشنشون بالا...یعنی زجر کش میکنن...

پ.ن۵:میگم ادامه نده لطفا... .

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 14:2
 

ماه رمضون امسال يه چيزو خيلي خوب بهم ياد داد:

با خدا باش و پادشاهي كن      بي خدا باش و هر چه خواهي كن

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 20:52
بی عنوان... 

خواستم به گفته نازي كمي هم شاد بنويسم...

مينويسم در حاليكه دارم گوش ميدم:بيا بنشين بگو بشنو بگو بشنو سخن شايد فروغ آدميت راه در قلب تو بگشايد...

قبل از شروع ماه رمضون بود....تلفن زنگ خورد....مثل هميشه گوشي رو بايد داد دست مامان...."..."واسه امر خير....نميخوام....نخواستن كه شاخ و دم نداره....هيچ كسي رو ندارم....هيچ معيار خاصي هم ندارم...اصلا بهش فك نكردم تاحالا...نميخوام...از من انكار و از اونور هم اصرار نه كه فقط يه علت؟؟؟

علتم فقط براي خودم قابل درك بود....شروعي بود براي من به قيمت پاياني ديگر كه اصلا دلم راضي نبود...اين حرف اصلا اجبار قبول نميكنه....ميگيم نه...

نميدونم چي شد...چرا خواست خدا اينجوري بود....گفتم باشه بگين بيان...دير گفتي...فكرش مثل يه خوره افتاد به جونم كه ...ميدوني شايد يه روز بازخواست بشي...ميدوني خدا آدماي مختلفي رو مياره تو زندگيت ولي حق انتخاب با توئه...؟؟؟

ماه رمضون سال پيش سخت گذشت...يكي ميگفت نگي به شوهرت...آخه چيو نگم؟؟؟اينكه تموم حواسم رفت پيش كسي كه نديده بودمش....حتي تو اسمش هم شك داشتم...كسي كه نخواسته بودمش...و باز هم در نبرد بين انديشه و احساس آنكه هميشه مي بازد ...منم!

و جدالي سخت در درون كه ....:خدايا اگه اشتباه كردم خودت درست كن....ولي اگه مال من نيست بهم بگو....خدايا...هر جور دوس داري منو امتحان كن فقط اينجوري نه!!!

آخرين روزهاي ماه رمضان...جسمي بي رمق و روحي خسته تر...انتظار جواب از خدا به اوج خودش رسيده...مثل لحظه اي كه ميدوني الان زنگ در خونه رو ميزنه و ....

تلفن زنگ خورد...گوشي رو برداشتم و بدون توجه به شماره:مامان بگين بيان.

...

...

خيلي ناباورانه داره ميشه يكسال...و ماه رمضان امسال خوبم وشاكر...

نازي عزيزم...شيريني هاي دعواي خودمو خدا رو با تو قسمت كردم وشيريني هاي ديگرشو تو از چشماي من خوندي...هميشه همه چيز همان جور كه تو ميخواهي نيست"تو يا من يا ..."اگر دلگير مينويسم براي اون توانايي هست كه خودت ميدوني هنوز لنگشم...

بي شك ته زمينه زندگي من سراسر شاديه...فقط گاهي خيلي كوچك دست و دلم ميلرزد... !؟

(وقتي كه زندگي

در فاصله ي امروز تا فردا

مسيرش را تغيير مي دهد!

 

وقتي نقشه هايي كه كشيده يي

در فاصله ي امروز تا فردا

چون حباب هاي كوچكي مي تركند!

 

وقتي چيزي كه در ظاهر اهميت داشت

در فاصله ي امروز تا فردا

بي اهميت مي شود!

 

تنها رها كردن برايت باقي مي ماند

دعوت به مبارزه

تا از اين دگرگوني عظيم

جسارت راهي شدن بيابي!)

  د.ن1-آهنگي رو كه گوش ميكنم آهنگ "زبان آتش يا تفنگت را زمين بگذار" استاد شجريان...

د.ن2-بعد از خوردن شيريني و شام اين وصلت ما همچنان منتظريم تو هم خوشحاليي كه گفتي رو بروز بدي...

د.ن3-و اون پايان رو به پايان رسوندم...با يادآوريش يك چيز به ذهنم مياد....هنوز ميتونم بيشتر عشق بورزم...

د.ن۴-کاش این شبهایی که بویی و رنگی از علی نمانده ...اینقدر دم از عدالت علی نمی زدند.

د.ن۵-التماس دعا... .

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت 15:15
 
جناب"رسول ایرانی سبز اندیش سربلند " جواب کامنت های شما رو تو همون پست "پت و مت" دادم...

ولی انصافا یه سوال....اشاره به اینکه یاد اون شخصیت افتادی خودش یک نوع اعتراف نبود؟

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 13:36
10 ماه... 
|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 19:31
 

تا به حال دقيق و موشکافانه کارتونهاي پت و مت را نگاه کرده ايد؟ دقت کرده ايد

چه مشخصاتي دارند؟

 

1-کاملا خودمحور هستند. شما تا به حال کس ديگري را جز اين دو در کارتونهايشان ديده ايد؟

2-تأييد طلب هستند. همديگر را تأييد مي کنند و قند در دلشان آب مي شود

3-کارهايي مي کنند و وسايلي مي خرند که خودشان هم فلسفه شکل گيريش را نمي دانند

4-هدف را تخريب مي کنند تا به وسيله برسند. خاطرم هست در يک قسمت همه کتابهايشان را فروختند تا ابزار ساخت کتابخانه را بخرند

5-در کارهايي دخالت مي کنند که در آن تخصص ندارند و هيچ متخصصي را هم قبول ندارند

6-نوآوري مي کنند، ولي به روش خودشان

7-متخصص ايجاد ضرر و زيان هستند

8-اعتماد بنفس کاذبشان غوغا مي کند

9-يک جا را خراب مي کنند تا جاي ديگر را بسازند، دست آخر هر دوجا تخريب مي شود

10-شعارشان اين است**: That's it **يا همان همينه، به عبارتي همينه که هست

 

11-الگوهاي درِ پيت دارند. به عکس آن وزنه بردار بر ديوار اتاقشان نگاه کرده ايد که وزنه را کج گرفته است؟

 

12-هيچوقت لباسشان را عوض نمي کنند و همه به همين لباس مي شناسندشان

 

 

*باز هم بگويم؟ خودتان هم فکر کنيد**…*

 

*اما خدايي اين** **ويژگي ها شما را ياد شخصيت خاصي نمي اندازد؟*

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 و ساعت 11:44
... . 

 

مشت مي کوبم بر در
پنجه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم
خفقان...
من به تنگ آمده ام از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم ، آي
آي با شما هستم اين درها را باز کنيد
من به دنبال فضائي مي گردم
لب بامي ...
سر کوهي...
دل صحرائي ...
که در آنجا نفسي تازه کنم
مي خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره ي درد مرا بايد اين داد کند
از شما خفته ي چند
چه کسي مي آيد با من فرياد کند

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 16:19