با صداي بي صدا-مث يه كوه بلند-مث يه خواب كوتاه-يه مرد بود يه مرد
با دستاي قوي-با چشماي محروم-با پاهاي خسته-يه مرد بود يه مرد
شب با تابوت سياه-نشست روي چشماش-خاموش شد ستاره-افتاد روي خاك
سايه اش هم نمي موند-هرگز پشت سرش-غمگين بود و خسته-تنهاي تنها
![]()
با صداي بي صدا-مث يه كوه بلند-مث يه خواب كوتاه-يه مرد بود يه مرد
با دستاي قوي-با چشماي محروم-با پاهاي خسته-يه مرد بود يه مرد
شب با تابوت سياه-نشست روي چشماش-خاموش شد ستاره-افتاد روي خاك
سايه اش هم نمي موند-هرگز پشت سرش-غمگين بود و خسته-تنهاي تنها
![]()
شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
***
مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افروز مرا بر غم ها.
***
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
***
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ بر آرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
***
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
***
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.
![]()
دل من گرفته امشب
ز دو دیده اشک جاری
دل من شکسته امشب
دل من گرفته اما
نه ز ابر و باد و باران
دل من گرفته امشب
ز فراق روی جانان
ز جدایی حبیبان
ز جفای روزگاران
دل من دوباره امشب
شده دیده اشک باران
به مثال روز باران
بکنار جویباران . . .
وقتی دل تنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره.
وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.
وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی روکه به صدات محتاجه.
وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته.
وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه.
وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود به یاد بیار کسی رو که توی آغوشت جا میگرفت.
وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد.
وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند.
منم چند روزه فهمیدم که
فهیمه یه عروسکه تو دستای غم...یه عروسک ناز و دوست داشتنی که غم اصلا نمی تونه دوریشو تحمل کنه
شب بود و غم بود و شکوه هايم
دلی شكسته و اشک بر گونه هايم
جای خالی تو و رفتنت از كنارم
حرف هايی نا گفته و بار تنهايی بر شانه هايم
رفتی بی آنکه دردم بدانی
قصه ناخوانده قلبم بخوانی
سر بر سينه ام بگذار
نمی خواهی در كنارم بمانی
ای سيه دل با من چه می کنی ؟
تو چرا قلب مرا پاره پاره می کنی ؟
مگر من با تو چه کرده ام ؟
که مرا در به در و آواره می کنی ؟
اگر دوايت دل شكستنه
يا در را به رويم بستنه
بشکن دل را و ببند در را
که خوشی من در انتظارت نشستنه
اين روزا غرق رويای خود شدم
تک و تنها با خدای خود شدم
در اين مکتب بی مهری عشق
شاکی دنيای سيای خود شدم
ای خدا دری بگشا بروی من
بر چشم و دل سيای من
گر چه رفته ببار باران رحمتت را
بر گل سرخ خوشبوی من