همچنان خیره به راهم تا تو بیایی .
انتظار من از تمام اقیانوس های بی انتها هم فراتر رفته :
اما هنوز از تو خبری نیست.
تمام ستارگان سپهر را با سر انگشتان لرزانم می شمارم تا تو بیایی :
اما هنوز سیمای ماهت هویدا نشده .
تمام قاصدکان پریشان را به سر تا سر جهان فرستاده ام تا از تو خبری بیاورند ،
هم آواز همه ی چکاوک هایی هستم
که از دوری محبوبی نغمه ی غم سر داده اند ،
اما هنوز از تو خبری نیست. باید قبل از آنکه ناقوس مرگ به صدا در آورند ،قبل از آنکه آخرین شکوفه ی نارنج باز و آخرین غروب ، نمایان شود .
پیش از آنکه اولین پرستوی مهاجر کوچ کند به دیدارم بیایی و
من نیز همانند نسیمی نالان به پیشوازت می آیم.
ای آشنای دل ! یاسمن قلب شکسته ام ! مرا تا ویرانی پیش بردی
و شیشه ی صبورای ام را با سنگ دلت شکستی .
چرا به فکر نسترن های قلبم نیستی ؟
چرا به تار و پودم آتش می زنی ؟
چرا نهال آرزوهایم را که با تو شکل می گیرد و
بزرگ می شود از ریشه در می آوری؟
ای تکیه گاه من ! قبل از آنکه ستاره ی عمرم افول کند به دیدارم بیا و ساغر امیدم را از شراب عشقت پر کن.
بیا بهار من !
بیا و پلک های خسته من را بگشا و وجودم را در برکه ی چشمانت غرق نگاه
پر جاذبه ی خویش کن تا زیبارترین لحظه ی هستی از " ازل تا ابد"
در سیطره ی چشمان سیاه تو متولد شود.
امشب دلم را برایت نقاشی می کنم .
بیا قلب هزار تکه ام را با دستان مهربانت شفا بده و بند بند وجودم
را با ریسمان محکم محبتت به هم بپیوند.
از کوچه پس کوچه های دلتنگی ام که عبور می کنی سری به حریم تنهایی ام بزن.
من در قلبم را باز می گذارم و کوله بار عشقم را می گشایم
تا اگر خواستی در مقدس ترین خانه ی دنیا در
وسعت دل یک عاشق شیدا خانه کنی

