تبليغاتX
ღ★ღدلنوشته های فهیمهღ★ღ ::
یه کوچولو خداحافظ... 

هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر سخت باشه...هیچ وقت اینجوری از دست خدا شاکی نبودم...هیچ وقت اینجوری اشک نریخته بودم...هیچ وقت اینجوری احساس تنهایی بهم دست نداده بود......چون خیلی وقت بود منتظر این لحظه بودم فکر میکردم بتونم باهاش کنار بیام...با خودم میگفتم:"فهیم...چرا اینقد خودتو عذاب میدی؟درست میشه...تموم میشه..حداقل حالا که هست..حالا که می تونی به خودش بگی چقد دوسش داری..به آخرش فکر نکن..اینجوری هم خودتو عذاب میدی هم اونو نگران می کنی!"به همه عقایدم پشت پا زدمو پیش رفتم...چشمامو بستمو دیگه همه چی رو بی خیال شدم...دلو زدم به دریا...گفتم هر چه بادا باد...بذار یه بارم مث بقیه باشم...یه بار هم مث بقیه فکر کنم...

میدونم که تا همیشه خاطراتش تو ذهنم حک میشه...میدونم که لحظه به لحظه ای که گذشت مث یه فیلم جلو چشمامه...ولی نمیگم...هیچی ازش نمی گم...چون دوس دارم تو دلم راز بمونه...اونجوری خیلی قشنگتره...ولی بذار از آخرین لحظه ش بگم...تنم یخ کرده بود...دستام می لرزید...یه بغض خیلی بزرگ گلومو فشار میداد...به هیچ چیز نمی تونستم فکر کنم...حتی حرفهایی که آماده کرده بودم که وقت خداحافظی رو کنم...یه تلنگر یه حرف یه حس کوچیک لازم بود که راه رو واسه اشکام باز کنه و منو راحت کنه...ولی مث همیشه................ .

سه روزه زندگیم همینه...

خداحافظ همین حالا

همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین

به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ

نه این که رفتنت سادست

نه این که می شه باور کرد دوباره آخر جاده ست

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی با تو و بی تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ همین حالا

خداحافظ.........

آهنگو گوش میکنم...اشک میریزم و زیر لب زمزمه می کنم...خداحافظ...خداحافظ...خداحافظ..خداحافظ

بالاخره اون کار رو انجام دادم...همون کاری که ازم خواستن...همون کاری که می گفتن بهترینه...همون کاری که آخر راه رو بهم نشون می داد؟!

گفتن خداحافظ و ترکیدن یه بغض که چند روزی تو دلم جنجال به پا کرده بود...اشکایی که از چشام میومد و با خودش یه عالمه حرف نگفته رو می برد...اشکایی که می خواستن آرومم کنن...می خواستن به لبای خشکیده جون بدن...اونقدر اون گریه واسم لذت داشت که نمیخواستم تموم بشه...صدام بلندتر شده بود...میون اشکام التماس میکردم...خدایا به حرمت عشقی که تو دلم گذاشتی قسمت میدم ........ .

چه سختی لذت بخشی...چه خداحافظیه شیرینی...چه دل کندن عجیبی...

دیگه هیچی نمیخوام بگم....حقیقتا وقتی نباشه حرفی واسه گفتن ندارم...فهیمه یه مدت میخواد استراحت کنه...یه مدت کوچیک واسه یه فراموشی بزرگ...فهیمه به خودش قول داده که مسیر زنگیشو عوض کنه...می خوام یه بارم که شده با خودم صحبت کنم ببینم می خوام چیکار کنم...می خوام ببینم این فهیمه....... !

واسه یه مدت کوتاه خداحافظ

           age bedooni cheghad delam tang shode vasat!!!

   

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 14:36
سعی کن تنها باشی 

سعی کن همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت بگذار عظمت عشق را درک کنی زیرا آنقدر عظیم است که هستی تو را نابود می کند بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود کسی باشد زیرا اگر عشق در آن منزل کند به ویرانه هایش هم رحم نخواهد کرد اما اگر روزی آمد که عشق به سراغت آمد و عاشق شدی تنها یک نفر را دوست بدار به خواب بخند و قدم بردار تنها به خاطر او بگذار عشقی را داشته باشی پاک و مقدس و آسمانی و مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد... .

 U@fagha

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385 و ساعت 11:1
... . 

روزگار است كه زمان راگم كرده ام وقدرت تفكيك ثانيه ها را با ساعت ها از دست داده ام.
بيم دارم از شادي هايي كه ديگر به سراغم نيايند

خسته ام از دست روزهايي كه گذشت و
دلتنگم از آينده اي كه پيش رو دارم
ديگر از خورشيد گريزانم وماه را مونس تنهايي خود نمي دانم

 دوست دارم

از میان تمام نواهای زمینی

نوایی که به دورترین نقطه در آسمان راه می یابد

موسیقی موزون قلب عاشق است

عشق رود زندگی در جهان است


میندیش که با دیدن جویباری کوچک

یا با رسیدن به نخستین چشمه حقیر


عشق را شناخته ای

تا آن زمان که از میان دره های خارایین نگذری

و جویبار را گم نکنی

و مرغزارها را پشت سر نگذاری

و جویبار را ببینی که هر آینه گسترده و ژرف تر می گردد

تا آنجا که کشتی ها بر پهنه آن پیش می رانند

تا به فراسوی مرغزار پا ننهاده ای و به اقیانوس بی انتها نرسیده ای

تا تمامی گنجها را به اعماق این اقیانوس نسپرده ای در نخواهی یافت که عشق چیست

 

 

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 15:50
عشق ماندگار 

گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم،

گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتنی است که با آن زندگی ميکنم،

گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند،

                         گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم

hanoozam IloveU

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385 و ساعت 15:29
انتقام 

عشق تو سر چشمه از كجا مي گيري ؟

عشق تو سر چشمه از كجا مي گيري ؟ از كجا مي جوشي كه چنين خروشاني؟!
چرا رهايم نمي كني؟ چرا فراموشم نمي كني؟
!
اين درست است كه بي اجازه وارد قلبم شدي،قلبم را ربودي و وداع نكرده رفتي؟
!
تو را مكافات چيست؟

عشق نمي گويم چرا آمدي؟ نمي گويم چرا رفتي؟ اما مي پرسم از تو چرا بي وفايي؟
نمي دانم چرا هنوز مي پويمت.
واي چه قدر احمقم كه دوباره فرا مي خوانمت
.
گناه از من نيست
.
گناه از توست، كه خود را آراسته اي و دلفريبي مي كني
.
گناه از توست، كه دل در مقابل تو مي لرزد و خود را مي بازد
.
مطمئن باش كه فردا شكايتت را خواهم كرد
.
ببينم باز هم مي تواني دلفريبي كني! به خدا اگر بتواني
.
خوشحالم كه فردا مفري براي تو نيست
.
فردا بايد پاسخ دهي گناهي را كه امروز كرده اي

دوست دارم...

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 14:53
حسادت 

مگر آن خوشه گندم
مگر سنبل
مگر نسرين

تو را ديدند
.
كه سر خم كرده خنديدند
.

مگر بستان

شميم گيسوانت را

چو آب چشمه ساران روان نوشيد
مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد
در عطر تن تو غوطه ور گشتند
كه سرنشناس و پانشناس
از خود بي خبر گشتند


مگر دست سپيد تو
تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد
كه مي شنگند و
مي رقصند و

مي خندند


مگر ناگاه
نسيم سرد گستاخ از سر زلفت
...
چه مي گويي ؟

تو و انكار ؟
تو را بر اين وقاحت ها كه عادت داد ؟
صداي بوسه را حتي
درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد
مگر ديوار حاشا تا كجا،
-
تا چند ؟

خدا داند كه شايد خاك اين بستان
هزاران
صد هزاران
بوسه بر پاي تو ...
-
ديگر اختيارم نيست

توانم نيست
تابم نيست
به خود مي پيچم از اين رشك
-
اما خنده بر لب با تو گويم:
-
اضطرابم نيست
.

مگر ديگر من و اين خاك،

-
واي از من
چناران بلند باغ حيدر را
تبر باران من در خاك خواهد كرد
نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد

ترحم كن،
نه بر من
بر چناران بلند باغ حيدر
بر نسيم صبح
شفاعت كن
به پيش خشم، اين خشم خروشان كه در چشم است
به پيش قله آتشفشان درد
شفاعت كن
كه كوه خشم من با بوسه تو
ذوب مي گردد

 

59 تا دوست دارم... 

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 0:53
غرور 

سالها پيش به من مي گفتي
كه مرا هيچ دوست مي داري

گونه ام گرم شد ز سرخي شرم

شاد و سر مست گفتمت آري


باز ديروز جهد مي كردي
تا زعهد قديم ياد آرم
سرد و بي اعتنا تو را گفتم
كه دگر دوستت نمي دارم


ذره هاي تنم فغان كردند
كه خدا را دروغ مي گويد
جز تو كامي ز كس نمي خواهد
جز تو ياري ز كس نمي جويد

دوستت دارم و نمي گويم
تا غرورم كشد به بيماري
گر چه مي دانم اين حقيقت را
كه دگر دوستم نمي داري

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385 و ساعت 12:7
بابا جونم مبارک... 

سلام....نمیدونم هیچ کدوم از دوستام که اینجا بهم سر میزنن بابا شدن یا نه؟خوب مگه باباها نمی تونن وبلاگ داشته باشن؟؟؟!

من هدیه بابامو که دادمش...با یه بوس آبدار...ولی از اینجا هم می خوام به بابام تبریک بگم و بهش بگم بهترین بابای دنیا رو من دارم و خیلی هم دوسش دارم..

baraye babaye khoobam az 2khtar koocholoot

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 14:19
فلسفه گناه و دوست داشتن 

دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن است
يک جور احتياج داشتن مفرط
و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم ...
و خودش هم باور کرده که خیلی دوستش دارم !
نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته !
يکبار ... نیمه شب ... از او پرسيدم :
- چرا منو دوست داری ؟

و حس کردم بعد از اين سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ،
بوسه های عاشقانه در تاریکی ،
شنیدن نفسهای هوسناک ،
و لذت بردن از یک گناه .
همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد
گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است
آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند
و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست
يا آدم ها خيلی احمق شده اند
و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم
من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم
و اين عميقا تاسف بار است .
خیلی بد است
گاهی آدم دلش میخواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد
به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست
به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و از دیگران هم همینطور
مدتی می گذرد
اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند
اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود
همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
همانی می شود که نمی خواست باشد
دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت
چیزی که گمشده همیشگی اوست
به تنهائی میگریزد و باز

خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند
باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد
باز در خم کوچه ای ؛
کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده ((‌ دوستت دارم ))‌ را تکرار می کنند
و شاید در لحظه ای کوتاه
آدم بدون اينکه خودش بفهمد
در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است
رها شود
آری ... اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ،
آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ...

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 و ساعت 14:33
زندگی یک بازی است... 

و صدایی آن شب

سرد و اهسته به من گفت:

ز صبوری تو چه حاصل دیده ای؟

و ز ماندن ز سکوت...

عاقبت

از غم فاصله ها رنجیدی

دل سردم خاموش!

وقت آن است که من شکوه کنم

گفته بودی که بمان می گذرد فصل جدایی و خزان

ماندنم ویرانی ست

وقتی از بوی بهار

جزخیالی بی رنگ

در دلم باقی نیست.

بی کسی سست نماند

و زمستان باقی ست

زندگی زرد شده و همه میدانیم

که شقایق فانی است

من صبوری کردم

گفته بودی با من:

"عمر شب کوتاه است."

سحری نیست پر از نور و سرور

که بگویم با خود

عاقبت در راه است...

گر چه خواندی با من"

"زندگی بازی نیست

می رود از کف ما چون حبابی بر اب""

من ولی می گویم:

زندگی یک بازی است

بازی کوتاهی بین بیداری و خواب

بین خاموشی و فریاد زمین

بین تنهایی یک پنجره با حس نسیم

بین تردید و یقین

بازی رنگینی ست

گفته بودی که:

"بخندم به غم تنهایی"

غصه شرمنده نشد

خنده چشمانم به غمم جان بخشید

و شب تاریکم گرم و تابنده نشد...

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 12:0
رسم روزگار همینه 

همیشه همینطور است

یکی می ماند

تا روزها و گریه ها را حساب کند

یکی می رود

تا در قلبت بماند تا ابد

اشک هایت را پشت پایش بریزی

...رسم روزگار همین است

که تنها بمانی با اندوه خویش

روزها و گریه ها

به آسمان خالی ات سنجاق کنی

...باید باور کنی که بر نمی گردد

که بگویی چقدر شب ها سر بی شام گذاشته ای

تا بتوانی هر صبح

با یک شاخه گل ارزان

منتظرش بمانی..

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 20:43
تولد یه فهیمه... 

سلام...تولد تولد...بازم یه تولد دیگه...امروز تولد فهیمه است.....من نههههههههههه....من متولد پاییزم....امروز تولد یه فهیمه خوب و مهربون و دوست داشتنیه....چون ما فهیمه ها قراره هوای هم دیگه رو داشته باشیم و قراره سعی کنیم هم دیگه رو بفهمیم من اومدم اینجا بگم فهیمه جونم تولدت مبارک.......

فهیمه جونم7مرداد تولدت رو هزاران بار بهت تبریک میگم و یه تبریک دیگه از طرف آبجی سودابه و آبجی فرزانه بهترین آبجی ها و دوستای زندگیت...و من و فاطمه و زهرا و مائده و سعیده و یه دوست خوبه دیگه یعنی سمیرا پذیرا باش...شاد و موفق باشی و تولدت مبارک.

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 15:22
بی تو... 




ـ بي شك ، بي تو خواهد ماند ـ در هواي آرزوي تو را داشتن .

كسي را كه تو مي خواهي


ـ بي شك رهايت خواهد كرد ـ در فضايي ، غمناك ، غمناك ، غمناك

هيچ كس را ، هيچ كس را ديگر نمي خواهم .

نه دوست داشتنت را و نه
. . .

دوستت داشتن را
.

چون هميشه تنها خواهم ماند
.

از هميشه تنهاتر
..

غروب خواهد شد و در قلبم ، آرزويي فرو خواهد ريخت
.

بي چشم هاي تو ، اينجا چيزي كم دارد ،


مثل آسمان بي خورشيد ، بي ستاره ، بي ابر .

كسي اگر بپرسد ؛


پاسخم فرار خواهد بود

گريز از همه ي سؤال هاي بي جواب

گريز از همه ي لحظه هاي زندگي و . . .

گريز از تو
. . .

گريز از نگاه تو
. . .

گريز از دست هاي سرد تو
.


|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 11:21