تبليغاتX
ღ★ღدلنوشته های فهیمهღ★ღ ::
پاییز!فصلی که عاشقشم داره میاد... 

قرار است امشب دو ماهی بمیرند
که دیگر سراغی ز دریا نگیرند
قرار است چشمان ما بسته گردند

اگر چه پر از آرزوهای پیرند
و بوی جهنم که آید از این شهر
و مردان اینجا چه نا سر به زیرند
تمام فصولی که می آید امسال

بدون شک از ابتدا سردسیرند
بعید است امسال دستان سردم
بدون بهار شما جان بگیرند
و یک سال دیگر گذشت و نفسهام
از این لحظه های پر از غصه سیرند
شب سرد و بی انتهای زمستان
قدمها مردد ولی ناگزیرند
دو خط موازی رسیدن ندارند
دو خط موازی فقط هم مسیرند

  har chi bashe motevalede payeezammmmmM

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 0:58
جاده... 


چه زيباست جاده هاي غربت وقتي تنهابدون مقصد

در پي خطهاي کنار جاده در حرکت باشي

جاده هاي خالي و تو، در کنارجاده در ختان گوئي همراه

تو در تکاپو هستند

و گاهي چند خودرو از کنار تو مي گذرندو گاهي هم

تو از کنارشان سبقت مي گيري.

زندگي هم مثل يک جاده اي است که گهگاهي بايد از رقيب

سبقت گرفت ولي بايد مراقب جاده بود

گاهي در جاده سرنوشت زندگي انسان تصادفاتي رخ مي دهد

که انسان مجبور فرار از جاده سرنوشت مي شود

در اين جاست که جاده خلوت تر از قبل مي شود

گاهي سفر در جاده لازم است تا معلوم شود همسفر واقعي کيست

و گاهي نيز بايد از گردنه هاي تيز و خطرناک

اين جاده با دقت فراوان گذشت.گاهي انسان بر سرهمين

گردنه هاست که خطر سقوط به پرتگاه مرگ را احساس مي کند

و گاهي در جاده عشق بر سر اين لبه هاي مرگ است که

جان خود را مي بازد تا طرف مقابل به سلامت گذر کند

مي داني در اين فکر هستم که حرکت در کنار جاده چه زيبا بود

اگر آن نغمه دل انگيزبه صدا در مي آمد

ولي خدايا اين سکوت چيست که در سرتا سر جاده پيچيده؟!

kheili tanham va tanhayeemo doosesh daram

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 20:2
و این منم... 

هر شب از تو می نویسم قصه ی عاشقیامو

می خوام از تو پس بگیرم همه ی خاطره هامو

نمی خوام بشکنم آسون به تلنگر خیالت

نمی خوام بسوزم هر شب توی رویای محالت

منو از سفر نترسون قصه گوی بی وفایی

من تو رفتن ریشه دارم نمی ترسم از جدایی

نمی خوام فرهاد قصه بشم و بی تو بمیرم

اگه شیرینم بدونی عشقمو ازت می گیرم

فکر نکن وقتی نباشی شعر دلتنگی می خونم

از حالا میگم بدونی می تونم بی تو بمونم

 و این منم زنی تنها در استانه فصلی سرد

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 15:2
...::عشق::... 

اگر عشق چيزيست فراتر ازتماسي ساده،
كه هست،
گاه بس است چكيدن ناگاه شبنمي بردستت
ازبرگ گلي

ناگاه سرت گيج ميرود
گويي رطل گراني زده اي
با جاني عطشناك


اگر عشق هزار تويي ست
پُر از آيينه هاي تابنده،
كه هست
من گام بر آستانش نهاده و داخل شده ام
وتا امروز مسحور نور آيينه هاي آن

راه خروج را نيافته ام.

 <!>

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 13:10
بدان که تنها تو می توانی... 

امشب از آسمان دیده ام پولک های اشک به وسعت

دریاچه ی عشق می بارند.

امشب نگاه بارانی مهتاب به شمشاد قامت تو روشن نشد.

امشب نذر اقاقی ها که هر شب دستان گرم و صمیمی تو

را انتظار می کشند ادا نشد.

امشب خواب گلدان شمعدانی خانه به آمدنت تعبیر نشد.

 

امشب دل بی قرار من به صدای گام های استوارت آرام نگرفت.

بی بهانه قلبم را شکستی.

از من بریدی و به افق های دور دست کوچ کردی.

و نیستی ببینی که دیگر ستاره ها کوچه را به یمن

حضور عاشقانه ات چراغانی نمی کنند و

نمی دانی چقدر من در کوچه ی بی ستاره غریبم.

 

تو رفتی و آبشار اشک هایم که بی تابانه از بستر چشم

جاری می شدند را ندیدی و نمی دانی که من هر شب با

هق هق گریه هایم دوریت را شکوه می کنم.

تو رفتی و من از پشت حصار سنگین جدایی ها دستان

تمنایم را به سویت دراز می کنم تا شاید سر انگشتان

اهورایی ات دستان نیاز آلودم را لحظه ای لمس کند

و وجود طلایی ات را دوباره در آغوش گیرند.

 

تو رفتی و من در دل دالان های تنگ زمان به یاد

همه ی ثانیه های سبزی که داشتیم عاشقانه اشک ریختم.

می دانم زیر باران اشک هایم تنها تو می توانی چتر

احساست را باز کنی و قلب شکسته ام را به تپش واداری

و تنها تو می توانی مرهم زخم های کهنه ی دلم باشی.

چهار دیوار ذهنم آشفته از حصار جدایی هاست و

می دانم تنها تو می توانی این حصار را از میان برداری

و دریای پریشان ذهنم را به آرامش برسانی.

 

تنها تو می توانی نگاه بارانی باغچه را به آبی ترین

احساس روشن آسمان منور کنی و تو می توانی آواز

حبس شده در گلوی فاخته ها را به ترانه ی دل تنگی

گل ها پیوند بزنی.

 

بدان که همیشه عاشقانه ترین نگاهم را برای تو کنار

گذاشته ام و شادمانه ترین لحظه هایم را با حضور زیبایی

تو به دست وحشی دریا می سپارم .

بیا که من به تو و

یک آسمان نگاهت با تمام ستارهایش محتاجم.

امشب از اون شباست که اشکام یه لحظه هم امون نمیده...

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 18:27
اگر تنهاترین تنها شوم بازهم خدا هست... 

سلام....من اومدم....نه جایی نبودم....ولی از روزی که اپ کردم دیگه نتونستم بیام....بهتره بگم نخواستم بیام...بگذریم.....الانم که اومدم خیلی شارژم....خیلی خوبم...خیلی ........ولی نه خیلی خیلی!؟

اولین دلیلش که مهمترینشونم هست اینه که نازی شنبه داره میره و تا 2 ماهی هم نمیاد...صبر می کنم..ولی وقتی یادم میاد که 7 سال باید اینجوری بره و بیاد و منو تنها بذاره بیشتر دلم می گیره...یه دلیل دیگش اینه که دیروز بالاخره بعد از 7 سال سیمایی که تو دندونام پیچیده بوداز اینور به اونور رو باز کردمو دیگه کامل با دکترم خداحافظی کردم....بهترین دکتری بود که دیده بودمش....وقتی به مامان گفتم دلم واسش تنگ میشه گفت اگه می خوای من میزنمت تا دوباره دندونات بریزه به هم...مجبور شی بازم بری پیشش...

یه حادثه تاریخی مهمی که 3 روز پیش اتفاق افتاد 17 شهریور بود...نه اون که جنگ بود..اینکه تو شناسنامه من به عنوان تاریخ تولد زدن 17 شهریور66....البته من یه دختر متولد آبانم و اصلا 17 شهریور رو قبول ندارم...ولی خوب یه جورایی 20 ساله شدم دیگه...حادثه خیلی مهم دیگه ای رخ نداده غیر از اینکه نتیجه ی کنکور اومده که من به زهرا و فرزانه تبریک می گم....حالا که اسم دانشگاه رو بردم اینم بگم که اصلا دوس ندارم برم دانشگاه...نه دانشگامو دوس دارم نه رشته مو....فقط دلم می خواد برم مدرسه...دلم واسه حال و هوای مدرسه کلی تنگیده....و جالبناکنده تر این که مدرسه هم که می رفتم می خواستم برم دانشگاه.....

حالا فهمیدم چرا همیشه می گفت تا اخر دنیا باهاتم!!!آخه معتقد بود دنیا دو روزه........یه نمره به این جمله بدین؟!؟

و دیگه این که یه میل قشنگ داشتم گفتم بذارم واسه دوستام....فعلا

My Friendship For You Grows

Long ago, we planted the seeds of our Friendship
and watered them with care

                                                        refaghat yani chi?doost yani ki?  

...My Friendship for you grows

                                                   

 

...and Grows...

                                      

              

...and GROWS!

                      

              

           

                                      

                      

                 Thank You for being my Friend!  

 

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 15:55
...! 

وقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز. و دويدن که آموختي
پرواز را،راه رفتن بياموز، زيرا راه هايي که مي روي جزيي از تو مي شود

و سرزمين هايي که مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي کند

دويدن بياموز ، چون هر چيز را که بخواهي دور است و هر قدر که زودباشي، دير.و پرواز را ياد بگير نه براي اينکه از زمين جدا باشي، براي آن که به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي
من راه رفتن را از يک سنگ آموختم ، دويدن را از يک کرم خاکي و پرواز را از يک درخت. بادها از رفتن به من چيزي نگفتند، زيرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمي شناختند! پلنگان، دويدن را يادم ندادند زيرا آنقدر
دويده بودند که دويدن را از ياد برده بودندپرندگان نيز پرواز را به من نياموختند، زيرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشي سپرده بودنداما سنگي که درد سکون را کشيده بود، رفتن را مي شناخت و کرمي که

در اشتياق دويدن سوخته بود، دويدن را مي فهميد و درختي که پاهايش در گل بود، از پرواز بسيار مي دانست آنها از حسرت به درد رسيده بودند و از درد به اشتياق و از اشتياق به معرفت. وقتي رفتن آموختي ، دويدن بياموز. ودويدن که آموختي ، پرواز را راه رفتن بياموز زيرا هر روز بايد از خودت تا خدا گام برداري

دويدن بياموز زيرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوي. و پرواز را يادبگير زيرا بايد روزي از خودت تا خدا پر بزني

2bare...dige nemitoonam!!!

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 15:24
به خاطر بیاور... 

اگر از پايان گرفتن غم هايت

نا اميد شده اي،


به خاطر بياور...

زيبا ترين صبحي را كه تا به حال

تجربه كرده اي ،


مديون صبرت

در برابر سياه ترين شبي هستي ،


كه هيچ دليلي براي براي تمام شدن نمي ديد!

واسه تو که همیشه پر امیدی....n

 

اینم آدرس یه وب دیگه که منو بهترین دوستم نازی با هم دیگه ساختیمش....واسه دل خودمون ولی همراهیتون باعث دلگرمیمونه....به امید دیدن شما دوستای خوب تو وبلاگ گیلاس های آبی

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 14:34
چه زود دیر می شود... 

اجازه هست عشق تو رو تو کــوچه ها داد بزنـم؟

رو پشت بـــوم خــونــــه ها اســـمتو فریادبزنم؟


اجازه هست مــردم شهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟

اســم منو ، عشق تو رو ، تــــوی کتــــابا بخونن؟


اجــازه هست که قلبمو بــــرات چـراغونی کـــنم؟

پــیش نگـــاه عاشقت، چشمامو قربونی کنـــم؟


اجــازه می دی تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟

روزی هزارو صد دفه ، بگــم که مــی میرم بـــرات؟


اجازه می دی که بگــم حــرف تـــرانــه هام تویی؟

دلیـــــل زنــــده بــــودنم، درد بـــهانه هام تـــویی؟


اجــازه دارم به هــمه بگم کـــه تــــو مـــال مــنی؟

سـتارتم ایــنو مــی گه،کــه تو ، تـــو اقبال منــی؟


اجــــازه هست تـــا ته مـــرگ منتظر تو بشــینم ؟

تو رویــاهای صــورتیم، خودم روبـــا تــو بــبینم ؟


اجازه هست جار بــزنم بگـم چقــد دوست دارم ؟

بگـم مـی خوام بـخاطرت ســر بـه بـیابون بذارم ؟


اجــازه هسـت بــرای تـو از تـه دل دیـوونه شــم ؟

اجازه می دی که بگم همین روزا میای پیشم؟


اجازه هست عکس تو رو ، رو صـورت مــاه بزنم ؟

طـــلسم قــصه هامونو ، با داشــتن تو بشکــنم؟

 

اجازه می دی که شبا همش بیام تـو خـواب تو ؟

                                 اون عکسی که باهم داریم جا بدمش تو قاب تو؟

                                                            movafeghi?

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 19:3
کاش میشد... 

کاش می شد ذره ای از تو را بر نفیس ترین کاغذ دنیا نوشت.

کاش می شد باور تو را در قاب خالی باری به هر جهت ، رویاند.

کاش می شد دستها را به رسم دعا بلند کرد و فقط عشق نوشید.

کاش می شد فقط من بودم و تو بودی و همه مردم دنیا و دشتهای مهربانی

کاش می شد که جنگ در انتظار میدانی برای خودنمایی می پوسید.

و قصه لیلی هزاران باره تکرارمی شد.

کاش می شد در بیغوله تنهایی زمین ،

کنار آتش شب نشینی هایمان قصه گویی بود

که پیوسته ، فقط از تو می گفت ، فقط از تو می گفت ، فقط از تو می گفت.

hanoozam dar peye ounam

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در دوشنبه ششم شهریور 1385 و ساعت 12:16