تبليغاتX
ღ★ღدلنوشته های فهیمهღ★ღ ::
you my friend 

You my friend

You don't always show it,
but I know that you care.

You my friend

If I'd ever need you,
I know you'd be there.

You my friend

Your smile makes me smile.
Your pain makes me hurt.

You my friend

I want you to know...
If you need me...I'm there.
make you happy,
make you laugh.

You my friend

Sometimes you make me mad,
but I can't stay mad.

You my friend

Do you remember the time when...?
There are so many times.

You my friend

Don't ever lose
the wonderful person you are.
Stay happy.
Stay healthy.
Stay you.

You my friend

I'll never stop being your friend.
Don't ever stop being mine

                                                       khastam....khrili zeyad.....

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 23:47
یکی نیست از من بپرسه تو چته...؟ 

گاهی اوقات

احتیاج به یه آدمی داری

یه دوستی

که واسته رو به روت

خیلی جدی توی چشمات نگاه کنه

و بزنه تو گوشت

که تو صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه ت و دوباره نگاش کنی

ببینی که خشمگینه

ببینی که عصبانیه

و توی اخم صورتش بخونی که دوستت داره

ببینی که دوستته

و نگاش کنی همون جوری که دستت روی صورتته که اون بهش کشیده زده

تا بهت بگه:"تو چته؟بسه به خودت بیا..تو چته.."

و سرت فریاد بکشه...

که تو یهو بلرزی

و بری بغلش

تا بغلت کنه

و همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت چنگ بزنه توی موهات

که سرت رو فشار بدی تو گودی شونش

تا تو چشمات رو ببندی

و روی شونه ش گریه کنی

بلرزی

و با خودت فکر کنی تو واقعا چته..."

inam dooste mane....

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 10:12
تو نمیدونی.... 

نمي داني كه چه قدر
دلم برايت تنگ است
تك تك روزها را پشت سر گذارم

كارهايم را به انجام مي رسانم
آن گاه كه بايد لبخند، مي زنم
حتي گاه قهقهه مي زنم

ولي قلبآ تنهاي تنها هستم .
هر دقيقه يك ساعت

و همه ساعت يك روز طول مي كشد
آنچه مرا در گذراندن اين روزها ياري مي كند
فكر به توست

به زودي در كنار تو خواهم بود
dooset daram

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 و ساعت 21:4
تن عریان نسیم 

آسمان ابريست
و دلم باراني
و نگاهم بي تاب
چو شبي طوفاني
من دلم مي خواهد
لب ايوان تو امشب
بنشينم تا صبح
دفتر خاطراتم را
بنويسم با شعر
جامعه اي جنس بلور
بكشم بر تن عريان نسيم
من دلم مي خواهد
خوابهايم پر پرواز كبوتر باشد
اشكهايم
پر بي رنگي آب
من دلم مي خواهد
تا دبستان بدوم ، مثل قديم
دفترم پر شود از مشق وحساب
دوست دارم
بنشينم لب چينه
و دو دستم برسد
تا گل سرخ ته باغ!
و دلم مي خواهد به گلابي هاي باغچه همسايه
دستبردي بزنم!
و چه اندازه دلم
بادكنكي مي خواهد
تا مرا
تا در دروازه دنياي خيال
روي بالش ببرد
و در اين صبح قشنگ
دل ديوانه من
حجر الاسود چشمان تو را ميطلبد
من دلم مي خواهد
لب ايوان تو امشب بنشينم تا صبح
ياس پرپر كنم

                                                                    !...!

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 12:28
یه میل قشنگ از طرف یه دوست خوب؟! 
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از
خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. .
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره
آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه
زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو،
جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند.
برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي
بلند كردنش ندارم.
"براي اينكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم
".
( ------------ --------- ---- )
مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و
روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد.
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه
شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند !
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود
پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه
|
|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه هجدهم مهر 1385 و ساعت 23:42
واسه بزرگ شدنم بچگی رو لگد نمی کنم... 

می دونی چقدر قشنگه با ستاره غلت زدن
تو هوای مهتابی آسمونو به هم زدن
می دونی چطوری میشه توی هوا هی بال زدن
خواب پرواز ببینی کبوتر ها رو پس زدن
می دونی چه عشقیه پوشال تو هوا زدن
مثل پوشال برقص و چرخ زدن
می دونی چقدر لطیفه با گلا نفس زدن
تو خیال و تو جنگل و نوک درخت پرسه زدن
توی رودخونه پابرهنه دامنو بالا زدن
یا که جمع کنی تگرگ و توی کاسه هم زدن
یا جسورترش کنم
دل رو به دریاها زدن
توی کوچه دویدن و داد زدن
شیرینی دزدی و خوردن و پشت پرده نفس زدن
اینا دنیای خودم بود همه رو کنار زدن
واسه بزرگ شدن بچگی رو لگد زدن

 bazam bachegi mikonam...

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت 9:47
چه صفایی داره جهنم اگه... 

يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... !

age cheshmat male man bood 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 9:39
نمی بخشمت.... 

خواهم بخشید...
اگر از ظلمت ره میترسی
چلچراغ نگهم را به تو خواهم بخشید

روشنی های تنم را که نشان سحرند به تو خواهم بخشید
اگر از دوری ره می ترسی
دست هایم را که پلی روی زمان می بندند و به یک فاصله من را به تو می پیوندند به تو خواهم بخشید
اگر از تنگی چشم دگران
اگر از زمزمه ها

اگر از حرف کسان می ترسی

من جدا از دگران به تو خواهم پیوست

خویشتن را درتونهان خواهم کرد
و اگر ترس تو از خویشتن است
من تو را درتن خود در رگ هستی خویش
و به هر ذره ی ذرات وجودم که پر از خواهش توست
محو و گم خواهم کرد
من همه ی وفا و دل عاشق خود را به تو خواهم بخشید
من همه هستی خویش را بی بهانه به تو خواهم بخشید
تا تو از من باشی
تو بیا...
تو بیا...
که اگر آمدنت دیر شود
یا اگر آمدنت قصه ی پوچی باشد...
من تو را ای همه خوب تا دم مرگ نخواهم بخشید.


 تو منو می بخشی؟

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در دوشنبه دهم مهر 1385 و ساعت 11:39
نمیدونم... 

نمی دانم!
نمي‌دانم كدامين كس

كدامين همچو من مفتون
رقم خواهد زدن
اين سرنوشت گنگ ومبهم را
نمي‌دانم كدامين دست
كدامين دست سوداگر
نوازش مي‌تواند كرد
غمين اين گونه‌هاي سرخ و رسوا را
نمي‌دانم كدامين چشم
كدامين چشمه‌ي خورشيد
نظاره مي‌تواند كرد
سرشك رود چشمان به راهم را
نمي‌دانم كدامين لب

كدامين لعل جادوفام
تواند كرد كشف بوسه‌اي تبدار
بر اين لب‌هاي خشك و شور و شيدا را
نمي‌دانم كدامين قلب
كدامين قالب مغلوب
تواند يك نظر حتي كه بگزيند
يكي دالان ز دالان‌هاي قلبم را
نمي‌دانم كدامين شعر
كدامين حرف يا واژه
تواند حرف خاموشي من باشد
كه شايد برملا سازد
هراس من ز گفتن را
كه شايد شعر من فرياد من باشد
و من با وحشت و ترديد
فقط در شعر فريادم
و يا فرياد در شعرم
ميان پرده‌اي موهوم و وهم‌آلود
شجاعانه دمي فرياد بردارم
كه جانا دوستت دارم
 nemidoonam

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت 14:23
واسه تو که با رفتنش شکستی... 

شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمی ره

واسه هرکی که میگم قصه شوآتیش می گیره

دل من یه دریا خون بود چشم تو یه دنیا تردید

آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد

زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد

تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی

گله م از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی

شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر

نقره ی اشکای من شد توی گردنت یه زنجیر

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن

قحطی سفیدیا بود همه انگار مشکی بودن

شب رفتنت که گفتی دیگه چاره ه ای نیس

دیدم اون بالاها عکس هیچ ستاره ای نیست

شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن

اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن

بارون اون شب دسشو از سرچشمام بر نمی داشت

من تا میخواستم که ببارم هرکسی میدید نمی گذاشت

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی

یکی میگفت که غریبی یکی میگفت بی وفایی

شب رفتن تو غربت جای اون جا اینجا پیچید

دل تو بدون منظور رفت و خوشبختی مو دزدید

شب رفتن تو دیدم یکی از قناریا مرد

فرداش اما دس قسمت اون یکی رم با خودش برد

شب رفتنت پاشیدم همه اشکا مو تو کوچه

قول تو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن

پیش شاعرا که دائم از مسافر مینویسن

شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر

روی شیشه مون نوشتم می شینم به پات مسافر

برو تا همه بدونن سفرم انقدرا بد نیست

واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست

vase saeena...

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در شنبه هشتم مهر 1385 و ساعت 12:26
دلم می خواد... 

دلم می خواد خدا باشم؟!

دلم می خواد خدا باشم؟!

از تموم این آدما...این دروغا

این کلکا...جدا باشم

دلم می خواد تو آسمون...اون بالاها

رو صندلی دسته طلا بشینم و

دور سرم بگردن فرشته ها و پریا

دلم می خواد عصامو که بر می دارم

رعد بیاد...برق بیاد

انگشتمو که تکون میدم

بارون بیا...برف بیاد

دلم می خواد وقتی که فریاد می زنم

زمین بلرزه از صدام...آدما بترسن از نگام

دلم می خواد ماه و ستاره ها رو بریزم تو یه کیسه

بعد دونه دونه اونا رو بردارم و نگاه کنم

قشنگاشو جدا کنم

واسه خودم بردارم و

ماهو بذارم جای چلچراغ قصر شیشیه ایم تو آسمون

بقیشو بدم برای بچه ها

شادی کنن...بازی کنن

ستاره هارو قل بدن...خنده هاشونو ول بدن

دلم می خواد یه فوت کنم به دریا

مرواریدای کفشو بدزدم

همهشو بریزم تو یه تنگ شیشیه ای

بعد بذارم تو آسمون

همونجایی که یک زمون

خورشید خانوم ناز می کرد

از این طرف به اون طرف یواشکی پرواز می کرد

دلم می خواد پولدارا رو گدا کنم

تموم بچه واکسیا رو صدا کنم

تموم اسکناسا رو روی سرشون مثه بارون رها کنم

دلم می خواد وقتی خیابون شلوغه

همه جا دوده...همه جا بوقه

رنگین کمونو بردارم وسط خیابون بذارم

دلم می خواد دنیا دیگه گرد نباشه...صاف باشه

دور و برش نرده بذارن پریا تا بچه ها نیفتن

دلم می خواد آب تموم دریاها رو وسط کویر بیارم

دلم می خواد خونه های دراز و کوتاه کنم

بعدش از اون بالاها به تمومشون نگاه کنم

دلم می خواد آدمایی که دروغ می گن همه شونو رو سیاه کنم

آدمای عاشق پیشه رو حسابی رو براه کنم

دلم می خواد آدمای کور ببینن

ادمایی که نمی شنون گوشا شونو پرصدا کنم

دلم می خواد...دلم می خواد...دلم می خواد

آخ که فقط دلم می خواد

آدمایی رو که مردن از خواب ناز بیدار کنم

مرگی تو کار نباشه

تموم این پیر پاتالا جوون بشن...ساده و مهربون بشن

آخ که چقد دلم می خواد خدا باشم

جیغ بزنم...داد بزنم

تک باشمو تک باشمو از بقیه جدا باشم

حالی داره خدا بودن...از بقیه جدا بودن

خدا خونه اش بهشته...هر چه که داره خوشکله

اونی که نداره زشته...خدا که نماز نداره

خدا که دعا نداره...تو اسمون خونه داره

هیچ غم و غصه نداره

ماشین قشنگ نمی خواد...شهر فرنگ نمی خواد

همه چی داره

قالیچه سلیمونو تموم زمینو آسمونو

فرشته های خوشکلو...جواب تموم پرسشای مشکلو

جهنمو بهشتو...هر چی قشنگو زشتو

همه چی داره فقط با یک اشاره

دنیا رو بر می داره از این طرف به اون طرف می ذاره

آخ که چقدر دلم میخواد خدا بودم

از تموم این غصه ها...این زشتیا...این کلکا

این دروغا...این آدمای بی صدا...این آدمای الکی

پر مدعا...پر از غرور و ادعا جدا بودم

کاشکی می شد خدا بودم

 age khoda boodam ...

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 9:51
نیافتم... 

در تلاطم خیالم به دنبال معنا می گردم
در امواج متلاطم دریا به دنبال آرامش می گردم

در سرخی غروب آفتاب به دنبال آغاز می گردم

در میان نرمی شن های ساحل افکارم به دنبال سپیدی می گردم

در اوج آبی آسمان به دنبال ستاره ای خاموش می گردم

و در گورستان قلبم به دنبال عشقت

و در روحم به دنبال وجودت

و در رویاهایم به دنبال بوسه ای که هرگز شیرینی اش را نچشیدم

و در خاطراتم به دنبال گرمی آغوشت

و بالاخره در بوستان وجودت به دنبال ستاره ای گمشده از وجودم

و در نهایت هیچ جز

تنهایی خیالم

بارانی بودن چشمانم

و نابودی قلبم نیافتم

nist...

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 11:39
بر باد رفته... 

به پرنده اي مي مانم
كه بر بلند ترين دار دنيا آشيانه كرده است

و به اعدام پرواز خويش خو گرفته است
تمام زندگي ام

بر چوبه داري مي رقصد
كه گاه با وزش باد جلو مي رود و گاه به عقب باز مي گردد....
براي تمامي لحظه هاي بر باد رفته ام
آوازي دوباره ساز كرده ام

پاي چوبه داري خواهم رقصيد
كه شعله دردهاي من مي سوزاندش

........
حرف هايي هست براي نگفتن
و ارزش عميق هر كسي
به اندازه حرف هايي است كه براي نگفتن دارد
و كتاب هايي نيز هست براي ننوشتن
و من اكنون رسيده ام به آغاز چنين كتابي
كه بايد دفتر را پاره كنم
و جلدش را به صا حبش پس دهم
و خود به كلبه بي درو پنجره بخزم
و كتابي را آغاز كنم كه نبايد نوشت......

 bavar kon bar bad rafte

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 15:8
تو که ستاره ای آسمونی باش... 

اینو فقط و فقط واسه فرزانه می نویسم...سلام...چون نمی تونستم باهات حرف بزنم اومدم اینجا که بگم خیلی نگرانتم...آخه واسه اشکات تصادف کردن منو بهانه کردی...بذار راحت بگم...وقتی شنیدم یه لحظه جا خوردم...چون ایمان داشتم که عاقبت این اتفاق میوفته...میدونی فرزان؟هیچ کس بی عیب و نقص نیست مگر اینکه تو عاشق اون باشی...واسه ما که یه دید دیگه ای داشتیم درک تو خیلی سخت بود...ولی دور از تصور هم نبود...به خاطر همین بود که هیچوقت تو رویاهات همراهیت نکردم...کاش اونروز که گفتم یا فهیمه یا... رو حرفم وایساده بودم...اونقدر دوست داشتم که تصور اینکه واسه یه لحظه نباشی منو لرزوند...از حرفم گذشتم ولی هر روز دنبال یه نقشه ای بودم که این خیال و از سرت بندازم...دل بستن به یه نگاه و سکوت و انتظار و انتظار و انتظار... !

حالا دیگه گذشت...دوس ندارم افسوس گذشته رو بخوری...چون فایده ای نداره...دوس دارم خدا رو شاکر باشی به خاطر عشق پاکی که لحظه های شاد رو بهت بخشید...دوس دارم شاد باشی مث همیشه ...دوس دارم دلم به همراهی تو گرم باشه...دوس دارم مث همیشه باهامون باشی...

فرزان اونقدر واسمون عزیزی که گریه رو همدممون کردی...دوستات و عمو همه خوبی تو رو می خوان...باور کن...چشاتو باز کن...دنیا خیلی قشنگتر از اون چیزیه که تو بخوای با افسوس گذشته سیاهش کنی..مث همین پاییز که عاشقشیم...این روزایی که می تونه شاد ترین و بهترین روزای زندگیت باشه داره میره...بدو تا عقب نمونی...منتظرتم تا مث همیشه حتی بهتر برگردی...

 

پاییز اومد با بارونش...قار قار کلاغاش...خش خش برگاش و جوجه شمردن اخرش
دختر بر آستانهً در عاشقانه خواند
کای آرزوی من
من فارغم ز خویش و تو آسوده از منی
با دوست ، دشمنی

بس شامها ستاره شمردم به نور ماه
تا اختر رمیده بختم وفا کند
شور نگاه دوست در آن چشم دلفریب
چون باده سر گرانی عشقم دوا کند

هر شب که ماه می نگرد از دریچه ها
جان میدهد خیال ترا در برابرم
من شاد از این امید که چون بگذری ز راه
شاید چو نور ماه ، فراز آیی از درم

هر ناله ای که می شکند در گلوی باد
آهنگ ناله های دلم در فراق تست
چون تابد از شکاف درم نور ماهتاب
گویم نگاه کیست که در اشتیاق تست

ای آرزوی من ،
ای مرد ناشناس!
آگاه نیستم که کجایی و کیستی

اما مرا به دیدن تو مژده میدهند
وان مژده گویدم که تویی یا تو نیستی

از من جدا مشو
چون زندگی به دست فراموشیم مده
یا از کنار من بخموشی گذر مکن
یا در نهان ، امید هم آغوشیم مده

دختر خموش ماند
مردی که میگذشت بسویش نگاه کرد
دختر بخنده گفت:
ای مرد ناشناس توانی خبر دهی

زان آشنا که هیچ نیامد به دیدنم ؟
آن مرد خنده کرد و شتابان جواب داد:
آن آشـنـا مـنـم!

عشق چیه؟

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در یکشنبه دوم مهر 1385 و ساعت 15:15
سالروز در گذشت فرهاد... 
akh age baroon bezane

چهار سال از مرگ فرهاد گذشت.به اندازه تمام روز هایی که او از فعالیت هنری در اجتماع محروم بود. دراین 4سال از او آهنگ شنیدیم و فیلم دیدیم.به اجراهایش در بلک کتز و در کلاب کوچینی گوش کردیم. ترانه های روز دنیا را می خواند.به آهنگ های معروفش مثل "صورتک" ، "سقف" ، "جمعه" و ...چه شاد بود در آن کنسرت ها و ترانه هایش را با لبخند می خواند.

کلیپ زیبای مرغ سحر با صدای فرهاد 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در شنبه یکم مهر 1385 و ساعت 11:47