تبليغاتX
ღ★ღدلنوشته های فهیمهღ★ღ ::
تولدم مـــــــــــبـــــــــــــــارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ... 
تولدم مبارک

سلام..."همیشه می مونم تو این که بعد از سلام چی بگم؟"

ممنون از همه ی دوستایی که تو این مدتی که من نبودم بودن"و چه مدت طولانی بود...15 روز"...از لطفشون...ازهمراهیشون و نظراشون که واسه من خیلی عزیزه.

امروز تـــــــــــــــــــــولــــــــــــــــــــدمــــــــــــــــــــه...امروز بیست ساله میشم...سنی که فکر می کنم خیلی باحاله...میدونم هنوز خیلی کوچولوام ولی چون دلم می خواد بزرگ بشم فکر کنم دارم بزرگ میشم.حالا تا بزرگ شدنو چی معنی کنی!

بگذریم

امروز باید چیکار کرد؟....دلم می خواد بعد از این همه نالیدن از غم دنیا که هیچ وقت تمومی نداره امروز داد بزنم...هوار بکشمو عقده های دلمو خالی کنم...می خوام هر چی ته دلم مونده بریزم بیرون از این به بعد به غم دنیا پشت کنم...یه جورایی یه شروع....

خوب من نمی دونم چه جوری باید تولد بگیرم...من فقط هدیه گرفتنو بلدم...چیکار کنم؟اصلا مگه من باید تولد بگیرم....دوستام باید واسم تولد بگیرن...نه؟

خوب من تولد می خوام......یکی واسم تولد تولد بخونه....می خوام با همه ی دوستام که اینجا تو گریه هام شریک بودن داد بزنمو واسه خودم بخونم...مث اینا

و اما هدیه خودم به خودم..."تو دلت می گی چه خودخواه و مامانی.نه؟"

آهنگی که دوسش دارم.

 

و یه یادگاری واسه شمادوستون دارم قد یه دنیــــــــــــــــــــــــــااز تولد من...آخه من روز تولدمو خیلی دوس دارم.

love you always

 

    

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 0:17
اسیر 

باید سلام کنم.نه؟پس سلام

اصلا حال و حوصله ی مقدمه چینی ندارم...یه کوچولو تو زندگیم موندم....همه چیز از اونجایی شروع شد....از اون لحظه ای که....همون روزی که...

دلم از روزی که فرستادمش دیگه حاضر نشد برگرده...تا وقتی حبسش کرده بودم هواشو داشتم....اون من بودم که بهش می گفتم چی به چیه....فرمانروای دلم خودم بودم و بس...ولی حالا چی....؟!

هر چی عقلم میگه"البته خودم که دیگه عقلم یاری نمی کنه"هر چی بهم میگه اراده کن...بفهم که صلاحت نیست و بخواه که خودتو از این وضعیت بکشی بیرون حریف نمیشه!حریف دلم نمیشه و نمیدونه که دلم حریف نگاهش نمیشه!

باید بازم از این شعار مهراوه جون کمک بگیرم:"خودمو عشقه"

هر چی این چند روز دنبال یه شعر می گردم که حرف دلم باشه ؟..ندیدم...به خاطر همین این دلنوشته بیشتر شبیه شد به دست نوشته

خیلی می ترسم...می ترسم باز همه ی امیدام نا امید بشه...می ترسم دوباره افسردگی بیاد سراغم....از یه ایست دیگه تو زندگی که منو از بقیه عقب بندازه خیلی می ترسم....از یه پشیمونی دیگه وحشت دارم....

درست عکس بقیه عمل می کنم...همه با اینکه میدونن کلی روزنه امید تو زندگیشون دارن زندگی رو واسه خودشون تیره و تار می کنن...ولی من با اینکه از همه چیز و همه کس بریدم هر روز به خودم دلداری میدم....فکر کنم این شعر یه کوچولو مناسب حالم باشه:

جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازیانه او خم نمی کنم

افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم

زاری بر این سراچه ماتم نمی کنم

با تازیانه های گرانبار جانگداز

پندارد آنکه روح مرا وام کرده است

جان سختی ام نگر که فریبم نداده است

این بندگی که زندگیش نام کرده است

بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی

جز زهر غم نریخت شرابی به جام من

گر من به تنگناهای ملال آور حیات

آسوده یک نفس زده باشم حرام من!

تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب

می پوشم از کرشمه هستی نگاه را

هر صبح و شام چهره نهان می کنم به اشک

تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را

ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت؟

من راه آشیان خود از یاد برده ام

یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن

با من تلاش کن که بدانم نمرده ام

ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا

زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز

شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ

روح مرا در آتش بیداد خود بسوز

ای سرنوشت هستی من در نبرد توست

بر من ببخش زندگی جاودانه را

منشین که دست مرگ ز بندم رها کند

محکم بزن به شانه من تازیانه را

1-عیدتون مبارک.

2-من یه 15روزی نیستم...ولی چون میدونم دوستای خوبی دارم که همراهمن خیلی خیلی ممنون.

3-شاد و موفق باشین و فعلا

                                                               rasme roozegar hamine

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت 22:8