من این موقع صبح اصلا اشتها ندارم.نمی تونم صبحانه بخورم!
نگاهش رو از روی استکان چایی با حالت قهر به ساعت دوخت و در حالی که شاکی به نظر می رسید گفت:نگا کن.هنوز شیش نشده.ببین هوا چقدر تاریکه...می دونی من چقدر از تاریکی بدم میاد.اصلا می دونی تقصیر توئه اگه یه کم اصرار کرده بودی طرف خونه رو به ما اجاره می داد اونوقت لازم نبود من برای رفتن به اداره ساعت شیش از در خونه بیام بیرون...توی سرما...توی این تاریکی...
همسرش سعی کرد لبخند بزنه.به نق نق های زنش عادت کرده بود.گفت:در عوض اینجا بزرگتره.ببین یه میز چهار نفره توی آشپزخونش جا گرفته. آخرین واحدش هم اجاره رفت.خدا کنه اینم مثل بقیه همسایه ها خوب باشه.- لا اقل گه یه ماشین می گرفتی مجبور نبودم صبح به این زودی پاشم.به خدا بدبخت ترین آدما هم الان یه چهار چرخه دارن..
- می دونی به نظرم همسایه جدیدمون یه نوازنده باشه.دیروز دیدم که یه پیانو بزرگ سه پایه سیاه رو می بردن داخل.می گن تنهاست.زن و بچه نداره.فکر کنم از اون استادای پیر باشه که...- برو بابا حوصله داری.حالا از این به بعد باید صدای دینگ دینگ پیانو رو هم تحمل کنم.وااای چرا هوا روشن نمیشه.پاشو همه چراغارو روشن کن قلبم گرفت!
مرد از جا بلند شد.دوتا لوستر پنج شاخه و یک آباژور پایه بلند رو روشن کرد.
- آخیش...لا اقل حالا جلوی پامو می بینم.ناهارت یادت نره ها.من رفتم.اگه خوردم زمین تقصیر توئه.خیابونا یخ زده.هوا هم که تاریکه...
در بسته شد.
توی حیاط همسایه جدید رو دید.آروم به هم سلام کردن.پیر نبود.یه مرد جوان.خوش لباس.صورت اصلاح کرده.با بوی خوش ادکلن و یه عینک بزرگ.همسایه لبخند قشنگی زد و گفت:صبح زیباییه.سرد و زمستونی.بیرون حتما یخبندونه.من همسایه جدید شما هستم.به زودی میام و با همه آشنا میشم.
حس عجیبی در صدای مرد همسایه بود.حسی آشنا.حس زندگی...
-خوشحال میشیم.تشریف بیارید...شما هم مثل من مجبورید صبح به این زودی از خونه بزنید بیرون.ماشینم که ندارید.هوا هنوز روشن نشده.من از تاریکی متنفرم.
مرد همسایه دوباره لبخند زد.با یک حرکت عجیب در رو باز کرد و گفت:من از سمت چپ می رم شما؟-من می رم ایستگاه اتوبوس.سمت راست...-پس تا بعد...روز خوبی داشته باشید...خدانگهدار
از چیزی که دید قلبش فشرده شد.دستاش شروع به لرزیدن کرد.حالت تهوع بهش دست داده بود.همونجا روی یخ ها نشست.از خودش بدش اومد.از خودش که گفته بود از تاریکی متنفره...
از زیر پالتوی گرون قیمت مرد همسایه یه عصای سفید بیرون اومد.
مرد همسایه با صدای زیبایی زمزمه می کرد: یک شکر تو از هزار نتوانم کرد...یک شکر تو از هزار نتوانم کرد...

نوشته شده توسط فهیمه در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 15:21