تبليغاتX
ღ★ღدلنوشته های فهیمهღ★ღ ::
ســــــــــــــال نـــــــــــــــــو مبـــــــــــــــــــــــــــــارک. 

به نام آنکه هر چه داریم از اوست و هر چه نداریم صلاح او...

اول سال نو مبارک و بعد سلام...

خدايا به داده هايت به نداده هايت و به گرفته هایت شــــــــــــــــــــــــکر
زيرا
درداده هايت نعمت
درنداده هايت حکمت
ودرگرفته هايت مصلحت و امتحان است.

گذشت...شمارش های معکوس به صفر و شایدم باز به 365 رسیدن و باز منمو هزار تا نقشه و آینده که واسه خودم ساختم...

کارایی که امسال شروع میشن و تاریخ انقضاشون هم همین امساله...می تونن شروع نشده به پایان برسن...می تونن شروع بشن و تو نیمه های راه بی نتیجه رها بشن و می تونن با یه شروع خوب پایان بهتری رو بهم نوید بدن....ولی فقط کاش آماده تر بودم...کاش روحم اینقدر خسته نبود...کاش می تونستم مثل ظاهرم که یک لحظه شادی و خنده رو بی خیال نمیشه در تنهایی خودمم هم به بهانه های خوب فکر کنم...

آخه همیشه میگن

Dont put the key to your happiness in someone elses pocket

پس چرا شادیهام تو تنهاییهام به سراغم نمیان...شاید اگه یه مدت در برابرشون سکوت کنم خودشون خسته بشنو برن...

خوب پس از الان رفتیم واسه رو کم کنی غم.......هیس..........سکوت

 ربطشو تو پیدا کن.

خوب حالا چیکار کنیم؟خوب عیده دیگه....

*-:

این یه کلیپ قشنگ و یه تبریک...عیدتون مبارک

بوي گل نرگس؟
-
نه
که بوي خوش عيد است!
شو پنجره بگشا،
که نسيم است و نويد است.
رو،خار از دل بکن،اي دوست،که نوروز

هنگام درخشيدن گلهاي اميد است.
بر لاله ي از برف بيرون آمده بنگر،

چون روي تو،کز بوسه ي من سرخ و سپيد است.
با نقل و نبيدم نبود کار،که امروز

گر با دل خونين،لب خونين بپسندي،
با من بزن اين جام،که ايام،سعيد است!

happy new year

دوس ندارم مثل همه آرزو کنم...یه دعا کوچیک واسه همه ما...

God grant me the serenity to accept the things i cannot change the courage to change the things i can and the wisdom to know the difference

به امید یه شروع خوب برای یه سال خوب...ســـــــــال نــــــــــو مبــــــــــــــــارک.

 .....

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در شنبه بیست و ششم اسفند 1385 و ساعت 10:35
برگشتنتو تشبیه میکنم به این عکس... 

دیگر شبیه خودم نیستم
شبیه دختر شوخ چشمی

که روزی اسیر سِحر ستاره های سربی شد

و بدنبال پیچش نیلوفران وحشی رفت

و آنسوی پرچین های بلند حماقت گم شد

دیگر شبیه خودم نیستم

شبیه دختر ساده دلی
که شبی خیالش را باد با خود بُرد

شبی در خواب به آسمان بی ستاره دست کشید

و همراه غا زهای وحشی ِ مهاجر

از اینجا رفت

اینکه در آینه می بینم

کسی است

غیر از من

باور نمی کنی ؟

دیگر تشویش چشمهایم یاد م نیست

لرزش دستها و سرخی گونه هایم را

بخاطر ندارم

شاید جایی آنسوی رویاهای شبانه

دلهره هایم را جا گذاشته ام

و یا اضطرابهایی از جنس عاشقیم را
!
هیچکس از من نپرسید

بعد این همه غیبت طولانی ِ نامفهوم

چه بر سرت آمد و

باورت را کجا گم کردی؟؟؟ از آن روز که قرار بود بیایی و نیامدی

تا همین امروز که قرار نبود بیایی و آمدی
چه بر من گذشت بماند

 ای مرگ از لبان خاموشت یک بوسه جاودانه می خواهم

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 22:10
 
چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد...
|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 18:7
 

کاش میدانستی

ما را

مجال آن نیست

که روزهای رفته را

از سر گیریم

و لحظه های بی بازگشت را

تمنا کنیم

کاش میدانستی

فردا چه اندازه دیر است

برای زیستن

و چه اندازه زود

برای مردن

و همیشه واژه ای پر فریب

کاش میدانستی

یک آلاله را

فرصت یک ستاره نیست

و به ناگاه

بسته خواهد شد

پنجره های دیدار

در اجبار تقدیر

کــــــــــــاش میدانستـــــــــــی.

سلام......

همیشه اگه منتظر رسیدن عید و سال جدید بودم زمستونم به جای سه ماه سه سال برام طول داشت....همیشه دیرتر از وقتی که باید می رسید...وقتی که دیگه دوسش نداشتم...ولی الان چی؟اصلا آمادگی یه شروع تازه رو ندارم...به جای بهار دلم بهونه ی پاییز رو میگیره...برگای زرد و خش خش نرم شدنشون زیر پا....شرشر بارونو قار قار کلاغا...چشاتو باز کنی و چیزی جزیه درخت برهنه و یا چیزی جز چند تا برگ طلایی که به شاخه تاب می خورن نبینی...یه برگو بگیری تو دستتو خوردش کنی...داد بزنی و اجازه عبور از خونه ی چشمو به اشکات بدی...اونقدر که گرمی اشکو سردی بارون پوستتو بسوزونه...نتونی از هجوم دونه های بارون چشاتو باز کنی ولی شوق رفتن حتی نگاه به پشت سر رو هم ازت دریغ کنه...تو هجوم باد موهات همه صورتتو بپوشونه...باهاش"با باد" دعوا کنی...اونقدر کلافه بشی و به یاد این بیوفتی که بعضی وقتا هم مشکلات زندگیت مثل موهات اطرافت میپیچن....اونقدر که تو پیله زندگی همه چیز از یادت میره...پر پروازت میشکنه و اونوقته که اگه دستی واسه شکستن اون پیله نباشه...

شاید همه اینا رو گفتم که بگم شروع هیچ فصلی به اندازه پاییز منو خوشحال نمی کنه....

...آخ که چقدر امسال زود گذشت.....بهارش با تلخیهاش...تابستونش با خماریهاش...پاییزش با عشق و زمستونش با امید...

شاید وقتش باشه امسال به خونه ی دل یه سر وسامونی داد...شاید بعضی از رفاقتای کهنه رو فدای دوستی های جدید کنمو ندید بگیرم...ولی این عاقلانه نیست...شاید اونایی که لیاقت دوستی پاک و خالص منو نداشتند واسه همیشه از خونه ی دلم بیرون کردم...ولی اینم منصفانه نیست...پس چی میشه خاطرات تلخ و شیرینمون؟خنده های بی بهونه و ...؟البته دیگه خاطره ی شیرینی نمونده...چون مدتها پیش همه گذشته مو یه جای دور از دسترس چال کردم...شاید با خونه تکونی دل بشه از سردرگمی نجات پیدا کرد...شاید باعث بشه چشاتو باز کنی و ببینی یکی از دوریت چه جوری بال بال میزنه و تو چه ساده از کنارش عبور می کنی...شاید توقعاتتو از اون آدم پر ادعا بی خیال شدی...چون اون خیلی وقته که کتاب دوستیشو با تو بسته ولی تو هنوزم چشم به راه اونی...

اصلا میدونی چیه؟همه چیز بستگی به خود من داره...اون منم که می تونم هر روز زندگیمو مث یه روز پاییزی عاشقانه بسازم...اون منم که باید گره مشکلاتمو بشکافم...و اون منم که بهار و نقطه شروع زندگیمو تعیین می کنم....باید و نباید های زندگیمو خودم تعیین می کنم... و فقط منم که...

این همه آخ و ناله فقط به خاطر هوای اسفنده...وگرنه گذر یه سال با این همه خاطره و تجربه اینقدرا هم نمیتونه ناخوشایند باشه...

 

و امروز برای یه نفر می تونه یه شروع باشه...برای تو; فرزانه خانوم.....تولدت هزاران بار مبارک...امیدوارم هدیه خدا به تو به خاطر این تولد زمستونی یه بهار سبز و خرم و باطراوت برای زندگیت و یه دل پر امید و شاد برای فرداهات باشه...

و برای من امروز یکی از بهترین روزهای زندگیم بود...روزی که خدا جواب خیلی از سوالامو بهم داد و امیدوارم که دیگه این سوالا به ذهنم خطور نکنه...در مورد امروز برای خودم می تونم بگم خدا را هزاران هزار مرتبه شکر به خاطر تموم نعمتای خوبی که دارم...و یه چیز دیگه....

سال پیش تو همچین روزی وقتی خواستم تولد فرزانه رو بهش تبریک بگم...متوجه شدم که وبلاگ دلتنگی هامو هک کردن....اینو گفتم که بگم تولد وبلاگم نزدیکه.

 

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در دوشنبه هفتم اسفند 1385 و ساعت 9:30