تبليغاتX
ღ★ღدلنوشته های فهیمهღ★ღ ::
[!!!] 

"If I had the letter "HRT", I can add "EA" to get heart or a "U" and get "HURT

"But Id rather choose "U" and get "HURT" than to have a "HEART" without "U

 

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 20:6
God is good all the time 

God is good all the time
He put a song of p
raise In the heart of mine

God is good all the time
Through the darkest night His light will shine

God is good all the time
If you're walking Through the valley There are shadows all around Do not fear He will guide you He will keep you safe and sound He has promised To never leave you Nor forsake you And his word is true

God is good all the time
We were sinners So unworthy Still for us he chose to die He filled us With his holy spirit Now we can stand and testify That his love Is everlasting And his mercies They will never end

God is good all the
time
Though I may not understand All the plans you have for me My life is in your hand And through the eyes of faith I can clearly see

God is good all the time

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 1:14
هدیه جونم تولدت مبارک... 
 باور میکنی دوست دارم؟

 

تولدت مبارک مهربونم

گاهی اوقات        

قطره های شک

می بارند بر زمین باورم

و گیاهان امیدم آفت می زنند

فکر می کنم

چه فایده داشت

اینهمه وجین کردن دل؟

چه فایده داشت

آبیاری احساس

و ریشه دواندن به اعماق وجود؟

تا به کی آوندهایم

تهی ز حقیقت؟

تا به کی سبزی برگهایم

وابسته به نور؟

که من فهمیدم

باور من به رشد

تنها یک اعتیاد است

به نور!

و من ناگهان

از زرد شدن ترسیدم!

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 2:2
داغون شدم...بازم با یه عکس 
یه عکس ناجور دیدم...از یه بچه افریقایی که داشت خرده های نون رو به طرز وحشتناکی به جای غذا...

به قول سپهر وخدایی که در این نزدیکیست.....کدام نزدیکی؟؟؟

خدایا هزاران مرتبه شکر به خاطر تموم نعمتای خوبی که بهم دادی.

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 18:29
من از چه می ترسم؟تردید حق انسانه... 

در این جا آزمونی وجود دادر که

                        پی ببری,آیا ماموریت تو

                                         بر سیاره ی زمین به پایان رسیده است

          و یا نه:

اگر زنده هستی

              به پایان نرسیده است.

 

  

 

 

در حالیکه هر روز با آرزوی برگشتن به بچه گیهام کلنجار میرم مرگ یه معلم {اولین مرگی که به خاطرش متاسف شدم}منو به خودم میاره که آی........بدو...بگیرش.....همین ثانیه که ناغافل از دستت رفت..به چه قیمتی؟{ خدایش بیـــــــــــــــــــــــــــــــامرزاد.}

 

خداوند به موسی گفت از دو موقعیت خنده م میگیره:"وقتی من بخوام کاری انجام بشه و تلاش بیهوده ی دیگران رو می بینم تا جلو انجام اون کار رو بگیرند و وقتی من نخوام کاری انجام بشه و جماعتی رو می بینم که برای انجام اون به آب و آتش می زنند."

عجب خدایا باحالی دارم مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن.

آخه خدای من همچون خدای موسی نیست...یه جورایی باهم کنار میایم.

عجب بنده ی باحالی داره خدای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن.

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 13:22
بی اختیار... 

وقتي دلم به درد مي آيد و كسي نيست به حرفهايم گوش كند وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است وقتي احساس ميكنم دردمندترين انسان عالمم وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند و كسي حرمت اشكهاي نيمه شبم را حفظ نمي كند وقتي تمام عالم را قفس ميبينم بي اختيار از كنار آنهايي كه دوستشان دارم بي تفاوت ميگذرم.

 

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 16:3
شاید طولانیترین پست 

دست از طلب ندارم          تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان          یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را               بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم                 دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی          واله شوند و حیران

بگشای لب که فریاد         از مرد و زن برآید

 

سفر امسال و یه عالمه حرف که توی دلم انبار شد...

خیلی بیشتر از اون چیزی که انتظارشو داشتم بهم خوش گذشت...اگه با جمع بودم مث اونا شاد میشدم...اگرم با خودم خلوت میکردم کسی بهم گیر نمیداد...همه بدیها رو ریختم توی دریا...تو پیچ و خم جاده همون جوری که درختا از پیش چشام رد میشدن گذشته رو مرور کردم و و انتهای جاده وقتی رسیدم بالای کوه من بودم و یه شروع...پیش روم یه عالمه درخت که کم کم داشتن سبز میشدن و با یه دریای بی انتها که گره میخورد به آسمون...و فهمیدم آینده پیش روی منم می تونه زیبا باشه.

 

 

اما"آره اما گفتنات به منم سرایت کرده"

1-تو:گفتی وقتی فهمیدی نمی خوام دیگه نخواستی...اومدنت خودتو عذاب میده و ردپا جا گذاشتنت منو...رسیدم به پایان راهی که خدا تو رو هم تو اون جاده گذاشته بود.میدونم همسفر بدی بودم.خدا خیلی دوست داره که .....خداحافظ.

 

2-تو:هنوز نفهمیدم چرا خدا با من این کار رو کرد"کاش هیچ وقت نمیدیدمت ویا کاش دیگه نبینمت"...ولی روزی که حکمت حضورتو بفهمم یکی از شیرین ترین روزهامه...هر چند حضورت داره مزه تلخی به خود می گیره.گل قصه بودی تا وقتی که قصه ای بود.رسیدیم به آخر داستان.حرفی ندارم دیگه.....خداحافظ.

 

3-تو:میدونم خیلی جاها فکر می کنی با رفتنت منو به زمین زدی...ولی باید بدونی یه پله بودی که نخواسته زیر پاهای من له شدی.آخرین پله رسیدن به سکوی پرواز.شاید این باشه جواب سوالت که چرا ازت فراریم:::>می ترسم سحر و جادوی کلامت بخواد منو بگیره...خیلی زیبا حرف می زنی در حالیکه نخواسته و ندونسته در پس اونا یه عالمه بدی نهفته است.نمی خوام دیگه ثانیه ای واسه هضم یه سخن از تو بذارم.خداحافظ.

 

4-تو:تو اسیر 3 شدی.من دیگه نمی تونم بهت کمک کنم.چون اگه همه عمرمو صرف کنم بازم غرورت یه زنجیره به پات.دستتو بکش عقب.خداحافظ.

 

5-تو:من همه بدبختی های تو رو میدونم.من همه سختی هایی رو که تو کشیدی می فهمم...ولی تا تو اجازه ندی به حریم اشکای شبونت وارد نمیشم.فکر نمی کنی وقتشه رخت عزا رو از تن در بیاری؟سلام.....

 

6-تو:با تو یه عالمه روزای خوب داشتمو دارم...تنها دوستی که تو این همه فراز و نشیب 13 ساله هنوزم تحملم کردی...بهت گفتم که دور بودن راز بقای دوستیه...مراقب باش که فراتر از محدوده قدم نذاری.سال جدید و سلام.....

 

7-تو:داری میرسی به چیزی که می خواستی...دوستی پرتقالی...سلام.....

 

8-تو:تو اولین ماه سال جدید دوستی کوچیک و ساده ما 5ماهه شد...رفتم و برگشتم و دیدم که هنوزم تو همون خونه منتظرمی...خوشحالم به بودنت...خوشحالی رو ازم دریغ نکن...سلام.....

 

9-تو:سال عوض شد و تو عوض نشدی...میگم عیدت مبارک میگی کی کلاس داریم؟2سال دیگه باید تحملم کنی...گریه نکن...سلام.....

 

10-تو:به قول خودت یه فاصله سنی و یه عالمه دوری نذاشت پیش هم باشیم...خوشحالم که اون دیوار رو شکستم و می تونم راحت تر بهت بفهمونم دوست دارم...راستی به نظر تو این دوستی چنده؟...یه خونه بساز برای خودت و پیش منم بیا...سلام.....

 

11-تو:هنوز حرف نزدم داری بد و بیراه میگی...در کنار هم دیگه راه میریم در حالیکه میدونیم دنیامون فرسنگها با هم فاصله داره...جون من یه ذره عقل چاشنی احساست کن...در ضمن فکر نکن چون از هم دوریم باید کمرنگ باشیم...مثل اون پازل هزار تکه که ساختیش مراقب اون یه تکه زندگیتم باش...باور کن منم میفهمم و سلام.....

 

12-تو:و اما تو

شاید تو هم مثل بقیه فکر کنی چون آخر شدی یعنی از اهمیتش کم شده...ولی من اصلا قبول ندارم...اتفاقا حالا می خوام راحت باهات حرف بزنم...

نمیدونم با این اتفاقاتی که اطرافمون افتاد و عکس العملهایی که من نشون دادم در مورد من چی فکر کردی...میدونم خیلی به خاطر من فکر کردی...میدونم که اگه الان می تونم مثل بقیه با بهانه و بی بهانه بخندم...اگه دوباره می تونم شبا راحت بخوابم...اگه بازم می خوام ادامه بدم...به برکت دعاهای توئه...اگه بنده بدی بودی خدا جوابتو میداد.؟جواب که چه عرض کنم واسه من همشون حکم یه معجزه رو داشت...1000بار تو دست نوشته هام..تو حرفام...تو دلنوشته هام گفتم که خیلی وقتا به تو حسودیم میشه...4 سال از هم دور بودیم ولی فکر نمی کردم اینقدر عوض شده باشی...فکر نمی کردم بالاخره انشاهای اون دوران بشه هدفت..."می خواهید در آینده چکاره شوید؟"همیشه واسه مامانم از تو گفتم و اینکه بالاخره یکی پیدا شد که خیلی از غل و زنجیر های منو بشکنه و منو از شر این همه خرافات راحت کنه...

شاید هیچ کس به غیر تو متوجه نشه که من چی میگم ولی همین برام مهمه که تو باور کنی حرفامو...من همه زندگیمو مدیون توام...تو به من فهموندی که اصلا واسه چی ما زندگی میکنیم...واسه چی اینجاییم...تو فهموندی که اصلا چه جوری باید زندگی کرد...هر چی می خوام کلماتو کنار هم بذارم نمیشه...ولی فقط بدون اگه الان اینجا تو باعثشی...هنوزم فکر میکنی بنده ی بدی هستی؟در ضمن

نمی ترسم از هجوم حضورت...چون چیزی جز تنهایی با تو نیست...و اگه خلا مطلق رو انتخاب کردی تنهایی رو هم ازش بیرون کن.

 

احساس می کنم دلنوشته هام یه ذره بیشتر از خیلی دارن طولانی میشن...ولی مهمترین حرفام اینجاست...دیر شده ولی باید گفت...8تولد وبلاگم بود...

دلنوشته هایی که غم و غصه اش بیشتر از شادیهاش بود...ولی در هر حال دوستای زیادی داشت...بیشترین بازدید وبم روز تولدم بود...همه ی بهانه های شادی من اینجاست...ممنون از همراهیتون...هدیه خودم به وبم یه لوگو بود که هنوز آماده نیست ولی خوب........

10تولد مریم جونم بود...متولد بهار که هر جا میره شادی و طراوت و با خوش میبره...روز تولدت با رفتن من شروع شد..یعنی بد...امیدوارم یه سال خیلی خوبتر از چیزی که انتظار داری پیش رو داشته باشی...تولدت مبارک.

.

 

.

تا دو هفته ی دیگه که بیام...!

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 2:51