تبليغاتX
ღ★ღدلنوشته های فهیمهღ★ღ ::
اینبار این منم که باید رو تعیین میکنم... 

باید بگذاری و بگذری

تو را عابری خواهم پنداشت

که با عبورش از سرزمین جنگ زده ام

برای مدتی هر چند کوتاه

آبادی را به من باز گرداند

و یک شب آرام و بی صدا

مثل پرواز یک رویای شیرین

از کنار من گذشت و رفت

آری عزیزم!

باور کن گلایه ای از تو نیست

تو خوبتر از آنی که گلایه ای داشته باشم

گلایه از خودم و ویرانه های قلب خودم است

که ذره ذره فرو می ریزند

و اینک احساس می کنم جز ویرانه ای از من باقی نیست

که اگر اندکی امید در من زنده است

به یمن قدم تو باد

باور کن

به جان تو سوگند

از تو گلایه ای نیست اگر بگذاری و بگذری

آمدنت درست به موقع بود

آمدنت مثل نزول یک پیامبر بر قومی از دست رفته

درست به موقع بود.

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 و ساعت 11:6