تبليغاتX
ღ★ღدلنوشته های فهیمهღ★ღ ::
شعری از ویکتورهوگو  

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی
و اگر هستی ؛ کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست ؛ تنهاییت کوتاه باشد
و پس از تنهاییت ؛ نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ؛ اما اگر پیش آمد
بدانی چگونه به دور ازناامیدی زندگی کنی
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخی نادوست ؛ و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی
نه کم و نه زیاد ؛ درست به اندازه
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد
که دست کم یکی از آن ها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خودت غره نشوی
و نیز آرزومندم مفید فایده باشی
نه خیلی غیر ضروری
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگهدارد
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کار ساده ای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند
و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی
و امیدوارم اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل رسیده نشوی
و اگر رسیده ای به جوان نمایی اصرار نورزی
و اگر پیری تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت به رایگان
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هر چند خرد بوده باشد
و با روییدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد
بعلاوه آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی : این مال من است
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است
و در پایان اگر مرد باشی آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید
اگر همه این ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

                                             

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 15:24
 

پی هر دیدن تو

          یاد گل های اقاقی زمان میوفتم

                              که نروئیده خزان می گردد

                                       مثل روییدن هیچ در کف روشن دریای وجود

          یاد جشن پری دریایی در ته آب

پی هر دیدن تو

         می رسم من به گهرهای کمال

                 و در اندیشه آنم که تو با من باشی

                                   نه بچینی گل صبری و ببویی

                                                                نگرانم باشی

پی هر دیدن تو قاصدک به صنوبر می گفت:

                                   "دم غنیمت شمر ای دوست نمی باید خفت."

 

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 11:25
 
هر کس بیشتر دوست میدار بیشتر رنج میبرد"توماس مان"

|لینک دائم|
نوشته شده توسط فهیمه در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 12:58